داستان همزی...

خیلی سال پیش، در یکی از روزهای خردادی تهران، تهرانی که همیشه دوستش داشته‌ام، پدر مرا به ضیافت نسیم دل‌انگیزی میهمان کرد که سرشار بود از رنگ و لبخند و خاطره.

دستم را گرفت و به باغی بزرگ برد که عمارت قدیمی و دلنشین میانش سرشار شده بود از هیاهوی شادمانه کودکان شهر. پدر مرا در «کانون پرورشی کودکان و نوجوانان» ثبت‌نام کرده بود.

کانون برای من در آن سال‌های خاکستری نقطه اتصالی بود به جهان رویاها. دریچه‌ای به آرزوهای بلندی که شاید در آن سال‌های پس از جنگ کسی حوصله تصورش را هم نداشت.

شاید بخندید اما من هنوز هم سرشارم از آن اشتیاق و شور کودکانه. یازده سال عضو کانون بودن و پنج سال مربی‌گری در همان باغ آرزو از من رویاپرداز پر دل و جراتی ساخت که حالا امروز دارد خانه‌ای تازه می‌سازد برای کودکان.

«همزی» خانه من است. خانه‌ای که ساخته‌ام تا تمام کودکان شهر را در آن به میهمانی نور و رنگ دعوت کنم. خانه‌ای که می‌خواهد همان تجربه درخشانی را به کودکان شما هدیه کند که من تجربه کردم. شک نکنید. بچه‌های همزی رویاسازهای آینده خواهند بود؛ آینده‌ای که تاریخ نشان داده هر فراز و نشیبی هم که بر سر راه باشد در نهایت برای ایران ما روشن است؛ ایران سرفراز.

پیمایش به بالا